حرف آخر....
با تشکر از همه دوستانی که تا الان به وبلاگ خودشون سر زدن و تنهام نزاشتن.
به خاطر مشغله ی زیاد برای همیشه ازتون خداحافظی می کنم .
برای همتون آرزوی موفقیت می کنم.
به خدا می سپارمتون.
با تشکر از همه دوستانی که تا الان به وبلاگ خودشون سر زدن و تنهام نزاشتن.
به خاطر مشغله ی زیاد برای همیشه ازتون خداحافظی می کنم .
برای همتون آرزوی موفقیت می کنم.
به خدا می سپارمتون.

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زشتی و زیبایی بروی یکدگر ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چندبزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کوبه کو آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشست و تاب تماشای تمام زشتکاری های
این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد.
معین کرمانشاهی
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام
خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست
که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.
من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.
خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های
گرمت بی اعتنا بگذرم.
بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش
شدن تک تک فانوس هایم باشند؟
چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن
کنم؟
اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای
گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم
حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.
من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم
و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم

خداوندا آرامشی عطا فرما
تا بپذیریم انچه را که نمیتوانیم تغییر دهیم؛
شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که میتوانیم؛
و دانشی،که تفاوت این دو را بدانیم…
![]()
آدمهایی که این جمله رو می شنون خوشبخت ترین آدمها هستند:
"عیب نداره با هم درستش می کنیم"
.jpg)
یه جورایی باز دلم گرفته... نمی دونم چرا...
نمی دونم چرا وقتی به تو فکر می کنم
یهویی از دنیا می پرم...
فکرشو کردی وقتی تو ساحل قلبم راه میری...
فکرشو کردی وقتی که تو دریای اشکام شنا می کنی...
یا وقتی که تو آسمون چشمام پرواز می کنی...
یا وقتی که شبها به خوابم میای
و به درددل هام گوش میدی...
یا وقتی که با اشک چشمام وضوی عشق می گیری...
یا وقتی که به نقاشی طلوع زندگیم٬ سفید پوشی...
و به نقاشی غروب زندگیم٬ سیاه پوش...
میدونی آروم میشم...
میدونی آروم میشم اما نه به آرومی روزهای دریا...
میدونی آروم میشم اما نه به آرومی شب های صحرا...
فقط به آرومی با تو بودن....

همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده دو حرفی
بذار بگم اگه دلت گرفتست
تو قلب من همیشه جا برای غمت هست
شاید دلت خواستو پاهات نیومد
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه بغض واهه
کاش که بیایی ببینم بهار خنده هاتو
کاش که بیایی تموم شه روزای برفی با تو
رنگ غمو به شعرشادم زده
دشت پر از گلایول غم زده
کاش بیایی ببینی قلب منو نبض تو باهم زده
عشق گذشته از پل دشت پر از گلایول
گمگشته دو حرفی خستم از این روزای برفی
متاسفانه شاعر شعر اسم شعرو نفرستاده بودن اگه به وبلاگ سری زدن ازش این درخواستو دارم که اسم این شعر زیبا رو برام بفرسته و اگر دوست نداشت شعرشون تو وبلاگ باشه حتما بگن تا پاک کنم.
ممنون

ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند
کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند
در سایه های شب تو را تنها نوشتند
سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند
احساس پاکت را همه تکفیر کردند
محکومِ بی ایمانی ات کردند و رفتند
هرشب تورا دعوت به بزم تازه کردند
در بزمشان قربانی ات کردند و رفتند
زخمی که رستم از شَغاد قصه اش خورد
مبنای این ویرانی ات کردند و رفتند